تبليغاتX
free download(music-softeware-game&..)1.

free download(music-softeware-game&..)1.

Read This Weblog

زشت‌ترين سگ جهان درگذشت


زشت‌ترين سگ جهان در سن 14 سالگي درگذشت. اين سگ
كوچك كه «سم» نام داشت به هنگام مرگ موهاي بدنش تقريبا
ريخته بودند و به دليل داشتن تنها چند دندان در دهانش با ظاهري
زشت چشم از جهان فرو بست .


اين سگ لقب «زشت‌ترين سگ جهان » را در نمايشگاه «سوناما»
در تابستان سال جاري ميلادي و براي سومين بار متوالي در طول
عمرش به دست آورد. «سم» با حضور در تلويزيون ژاپن ، راديو نيوزيلند
و روزنامه معتبر «ديلي ميرور» انگليس شهرت يافته بود.
بر گرفته از سایت: zerbezaN.COM
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط Arash  | 

کتابی که روح چارلز دیکنز انرا نوشت !

هنگامیکه " ویلکی کالینز " – ( نخستین نویسنده داستانهای جنائی در جهان ) دوست صمیمی خود-- " چارلز دیکنز " را تشویق کرد که استعداد و نبوغ خویش را در نگارش داستانهای جنائی بکار گیرد- اینگونه داستانها برای مردم ان زمان تازگی داشت . " چارلز دیکنز " پیش از مبادرت به این کار , چندین ماه متوالی در اطراف این موضوع به مطالعه پرداخت . سرانجام نخستین داستان جنائی خویش – یا در حقیقت تنها داستان خود را با این سبک – با نام " راز ادوین درود " را برشته نگارش در اورد .  او ترتیبی داد که داستانش به مدت یکسال بصورت پاورقی در یکی از مجلات ماهانه چاپ شود . و عجیب این بود که " چارلز دیکنز " برای نخستین بار در دوران نویسندگی خود, اصرار ورزید که در صورت مرگ – حق التحریر این داستان به ورثه اش تعلق گیرد.!! معلوم نبود چرا این نویسنده بزرگ و نامدار – برای نخستین بار, چنین فکری به ذهنش خطور کرده بود- چارلز دیکنز و چه عاملی موجب گشت که به موقع درصدد محکم کاری براید. زیرا هنگامی که تنها شش شماره از داستان او بچاپ رسیده بود, در سال 1870 دیده از جهان فرو بست . مردم اروپا و امریکا نسبت به این موضوع کنجکاو شدند – ولی هیچکس نتوانست حدس بزند که " چارلز دیکنز " هنگام قرار داد – چه اندیشه ای در سرداشت و این رازی بود که این نویسنده بزرگ با خود به گور برد, و هیچگونه یاداشتی که سرنخی برای کشف این معما بدست دهد – از خود بر جای نگذاشت .! لیکن یکسال پس از مرگ " چارلزدیکنز " حوادثی اتفاق افتاد که بار دیگر این موضوع را بر سر زبانها انداخت . در ان سال شخصی بنام " توماس . پ . جیمیز " که یک چاپچی جوان و ولگرد بود, قدم به " ورمونت " گذاشت . او جوانی خوش سیما بود و در زمینه امور چاپی - تجربه و مهارت داشت – و بلافاصله پس از ورودش به شهر اتاقی اجاره کرد . دیری نپائید که دریافت صاحبخانه اش یعنی زن سالخورده ای که ان اطاق را در اختیارش قرار داده بود – در ارتباط با ارواح فعالیت دارد – " توماس جمیز " تحت تاثیر عملیات خارق العاده این زن سالخورده قرار گرفت . نزدیک به یکسال در جلسات احضار ارواح که گهگاه در خانه پیرزن برگزار میشد شرکت کرد – و غالبا حاضران در این جلسات به عالم خلسه فرو میرفتند  وضع به همین منوال میگذشت تا انکه " توماس جمیز " در تاریخ 3 اکتبر 1872 به زن سالخورده گفت که با روح "چارلز دیکنز " ارتباط برقرار کرده و این نویسنده نامدار و بزرگ – به او نیروئی بخشیده است تا بتواند داستان نیمه تمام او را که همان " راز ادوین درود " را تکمیل کند.!!! صاحبخانه پیر از اینکه میدید مستاجر جوان و لاابالی اش تا این اندازه نسبت به " چارلزدیکنز " فقید توجه نشان میدهد و تتوماس . پ . جیمیز صمیم گرفته پا جای پای او بگذارد, سخت مبهوت شده بود – قلبا مایل بود به سهم خود – در اجرای اینکار – خدمتی انجام دهد . از اینرو به " توماس جمیز " پیشنهاد کرد تا زمانی که به تکمیل داستان ناتمام " چارلز دیکنز" میپردازد – میتواند بصورت رایگان در ان خانه اقامت داشته باشد و از پرداخت اجاره معاف شود . شاهدان عینی بعدا اظهار داشتند که -  " توماس جمیز " روزها به ان اطاق کوچک پناه میبرد, روی صندلی می نشست و به عالم خلسه فرو میرفت و بیشتر اوقات – ساعتها در این حال باقی میماند . پس از این مرحله – به سرعت شروع به نوشتن میکرد و کلمات – سیل اسا بر روی کاغذ جاری می شدند - " توماس جمیز " جوان, به دوستانش میگفت که خود چیزی را خلق نمیکند – بلکه فقط انچه را که " چارلزدیکنز " در عالم خلسه به او دیکته میکند – به روی کاغذ مینویسد .!! گاهی این نوشته ها, چندین برگ کاغذ را شامل میشد, و زمانی از چند سطر تجاوز نمیکرد . چنین بنظر میرسید که ارواح, هنگامی که هوا مساعد نبود در انتقال پیامهای خود با دشواری روبرو می شدند و زمانی که این جوان لاابالی, تمرکز خود را از دست میداد و افکارش را به چیز دیگری معطوف میداشت," چارلز دیکنز " هر کجا که بود, ناگریز میشد مدتی صبر کند.!! این ماجرای عجیب , سرانجام به خارج از خانه درز کرد و روزنامه ها و مجلات – به درج مطالبی پرداختند که امیخته با شوخی و طنز بود و از ان بوی استهزا و تقلب به مشام میرسید. انها داد و فریاد براه انداختند که اینکار – نوعی کلاهبرداری است – واظهار نظر کردند که این شارلاتان جوان مانند یک تیرانداز ناشی – با سلاحی که در دست دارد – موجبات نابودی خود را فراهم میسازد – و سرانجام کارش با شکست روبرو خواهد شد . لیکن حسابشان غلط از اب درامد . زیرا هنگامیکه در مدت کمتر از یکسال - در تاریخ 31 اکتبر 1873 این کتاب به روی بساط کتابفروشی ها ظاهر شد, حتا خبرگان جهان ادبیات نتوانستند از تعجب و حیرت خود داری کنند . زیرا این اثر , به گونه ای نوشته شده بود که انگار دقیقا – شخص " چارلز دیکنز " انرا به رشته نگارش دراورده بود – و یا همانطور که " توماس جمیز " ادعا میکرد – روح این نویسنده بزرگ به او دیکته کرده بود .!!! جوان گمنامی که کاری جز ولگردی نداشت, یک شبه به شهرت رسید و در جهان ادبیات به غولی مبدل شد . یکی از روزنامه های چاپ " اسپرینگ فیلد " واقع در ایالت " ماساچوست " او را جانشین بلامنازع " چارلز دیکنز " لقب داد و یکی از روزنامه های چاپ " بوستن " نوشت : - " توماس جمیز " بدون کمک " چارلز دیکنز " خواه از طریق ارتباط روحی و یا هر طریق دیگر نمیتوانست چنین کتابی بنویسد . – " سر ارتور کانن دویل " نویسنده انگلیسی و خالق اثر مشهور " شرلاک هلمز " که خود در مسائل ماوراء الطبیعه صاحبنظر بود – سالها بعد, در صدد برامد تا درباره ماجرای شگفت ا" سر ارتور کانن دویل " نویسنده انگلیسی و خالق اثر مشهور " شرلاک هلمز نگیز " توماس جمیز " به تحقیق بپردازد – او در دسامبر 1927 طی مقاله ای که در مجله " فورت نایتلی ریویو " بچاپ رسید – چنین اعلام کرد : - " توماس جمیز " فاقد استعداد ادبی بود و این موضوع را قبل از نگارش این کتاب و یا پس از ان به ثبوت رسانیده بود . تحصیلات او در سیزده سالگی – یعنی هنگامیکه کلاس پنجم ابتدائی را به اتمام رساند, متوقف شد . واز ان پس دیگر به دنبال درس و مشق نرفت . با اینحال در نگارش این کتاب – از همان سبک و نگارش – فرهنگ لغات و طرز تفکر " چارلز دیکنز " بزرگ پیروی کرد – ویک چنین فضیلتی از شخص مانند " توماس جمیز " که یک کارمند ساده چاپخانه بود و سواد کافی نداشت- شگفت انگیز بنظر میرسد .- " سر ارتور کانن دویل " در پایان مقاله خود نتیجه گیری کرد : اگر فرض کنیم " توماس جمیز " از سبک و نگارش " چارلز دیکنز " تقلید کرده باشد – حتی تقلیدگران بزرگ تاریخ ادبیات نتوانسته اند با این مهارت و استادی – ویژگیهای کتاب اصلی را به گونه ای طبیعی و عاری از مبالغه – بازسازی کنند .!! اما سرنوشت " توماس جمیز " این چاپچی جوان به کجا انجامید.؟! – او به همان سرعتی که نردبان شهرت را پیمود – به همان سرعت نیز از خاطره ها محو شد و در گمنامی کامل از جهان چشم فرو بست . امروزه در برخی از کتابخانه ها – نسخه هائی از کتاب " راز ادوین درود " بقلم " چارلز دیکنز " بچشم میخورد – اما در کنار نام نویسنده کتاب - نام " توماس جمیز "به عنوان واسطه روحی برای همیشه نقش بسته است.!! تا امروز بسیاری از سبک شناسان نامی جهان درباره این کتاب به بحث و جدل پرداخته اند – لیکن تاکنون هیچکس نتوانسته است به راز نگارش این کتاب پی ببرد .!!

 وبلاگهای پربیننده میتوانند با بنده تبادل لینک کنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط Arash  | 

ولیام سیدس - نابغه ای که دیوانه شد.!!

کتاب نابغه شدندوستان و عزیزان – دیگر نمیدانم با کدام زبان و با کدامین احساس از شما خوبان تشکر کنم, نه زبان میتواند و نه قلم مدرن که صفحه کیبورد باشد . ممنون و باز هم ممنون – باید در یک پست از تمام شما نام ببرم و یک به یک تشکر کنم – بیش از 70 ایمیل طی این چند روز گذشته داشته ام – انقدر در مسنجر پیام بود که تعجب کردم – بخدای منان هرگز باور نداشتم اینگونه مورد مهر و محبت شما عزیزان قرار گیرم – من وظیفه ام را انجام میدهم و هیچ توقعی ندارم –  دکتر " سینوهه " عزیز یک کامنت جالب در پست قبل گذاشته است- دکتر جان : میدانی که دوست دارم .  اما مطلب امروز : وقتی در اینترنت بدنبال مطلب میگشتم – با نابغه ای برخورد کردم که حکایت تلخی داشت– انگاه از خود پرسیدم : ایا استعداد و نبوق یک نعمت الهی است– ایا میتوان مغز را پرورش داد – البته برای هر کدام از این سئوالها, میتوان ساعتها بحث و جدل علمی داشت . اما مطلب امروز حکایت دیوانه ایست که ابتدا نابغه بود و بعد دیوانه شد . حکایتی که چندین سال دانشمندان و محققان را در بهت و حیرت فرو برده بود .

 

 

"ولیام سیدس" – نابغه ای که دیوانه شد.!!

 

شرح زندگانی " ویلیام سیدس " ماجرای انسانی بود که در چهار سالگی یک نابغه شد.!! – در چهل سالگی این نبوغ از وجودش رخت بربست و عجیب تر اینکه او خود از این موضوع خشنود بود .!! – "ویلیام " کوچک در دو سالگی قادر بود کتابهای دبیرستانی را بخواند و از شش ماهگی توانست حروف الفبا را تشخیص دهد.! این نابغه کوچولو در چهارمین سالروز تولد خود, بنا به دستور پدرش – دو مقاله پانصد کلمه ای را یکی به زبان بوریس سیدیسفرانسه و دیگری را به زبان انگلیسی نوشت .  یکسال بعد    هنگامی که پدرش از نبوغ فرزندش بخود می بالید – " ویلیام سیدیس " کوچولو در روز تولدش دست به کار خارق العاده دیگری زد, و یکبار دیگر نبوغ فکری خود را اشکار ساخت . او اینبار مقاله ای درباره علم تشریع به رشته نگارش دراورد . پدرش پرفسور " بوریس سیدیس " این رساله را به دانشگاه " هاروارد " برد تا کار بینظیر فرزند نابغه اش را به همکاران دانشمند خود نشان دهد . انان از اینهمه استعداد و نبوغ , براستی حیرت کردند .!! ولی این کودک هنوز برای انها و پدرش اعجاب دیگری در استین داشت . در زمانی که فقط 10 سال از عمرش سپری می شد – یک کتاب درسی به زبان یونانی درباره علم هندسه نوشت . در یازده سالگی به دانشگاه " هاروارد " راه یافت . البته او دو سال پیش اماده ورود به دانشگاه بود – اما مقامات دانشگاه صلاح دیدند پیش از ثبت نام مدتی صبر کنند . شخصی که در دو سالگی یک نابغه بشمار میرفت – در بیست سالگی طعم تلخ شکست را چشید. چه اتفاقی افتاده بود.؟! روز شمار رویدادهای زندگی او سر نخ هایی در اختیار ما میگذارد – لیکن پاسخ قانعه کننده ای به ما نمیدهد . " بوریس سیدیس " در دانشگاه هاروارد به تدریس روان شناسی در زمینه " حالات غیر طبیعی " اشتغال داشت . او نویسنده برجسته ای بود ویلیام سیدیسو بخاطره نگارش چند کتاب درباره مبحثی که تدریس میکرد – از شهرت زیادی برخوردار گردید بود – و هنوز از او بعنوان یکی از اعضای برجسته دانشگاه هاروارد یاد میکردند – دکتر سیدیس اندکی پیش از انکه پسرش بدنیا بیاید – تصمیم مهم و خطرناکی گرفت . او تصمیم گرفت پاره ای از تئوریها و نظزات خود درباره پدیده " پیشرفت ذهنی " را روی فرزند خویش ازمایش نماید.!! و در حقیقت از فرزندش به عنوان یک خوکچه ازمایشی استفاده کند . ولی نمیدانست با این اقدام – زندگی فرزند خود را به تباهی خواهد کشاند . او بر این باور بود که مغز یک موجود زنده را – میتوان درست مثل عضلات بدن پرورش داد و اینکار را از نخستین روزهای زندگی فرزندش اغاز کرد. هنگامی که " ویلیام " کوچک قدم به این جهان گذاشت – اینده اش در لب تختخواب او قرار گرفت . پدر خود خواهش – حروف الفبا را روی میله ای بالای سر او اویزان کرد – و روز چند بار این حروف را به طفل نوزادش نشان میداد و نام انها را با صدای بلند میخواند – و ان بچه کوچک هم عینا تقلید میکرد – اینکار ساعتها و روزهای متوالی ادامه یافت – و شگفت اینکه  " ویلیام " کوچک – هنگامی که فقط شش ماه از عمرش میگذشت – قادر بود این حروف را تشخیص دهد – حاصل کار موفقیت امیز بود – اما بعد .؟!!! مغز کوچک ویلیام بجای قصه و اشعار کودکانه – هر روز با متون کتابهای درسی بمباران می شد . بجای قصه های شیرین , جغرافیا – هندسه – فیزیولوژی و زبان یونانی بخورد این طفل بیچاره داده می شد . اجازه نداشت خود را با هیچگونه بازیچه ای سرگرم سازد.!! دنیای او را بازی های بی رحمانه پدر پر کرده بود – هر ماه که میگذشت – پیشرفت ذهنی باور نکردنی این طفل بیش از بیش شکوفا می شد, بطوری که موجبات شگفتی همکاران پدرش - و بهت و حیرت مادر بیچاره اش را فراهم ساخت . ولی با گذشت زمان – نقطه کوری در این نبوغ چشمگیر پدیدار گشت . هنگامیکه " ویلیام " به سن هشت سالگی رسید , خنده های بیموردی سر میداد-! و در مواقعی با غامض ترین مسائل فکری روبرو میشد – واکنشهای عصبی در او بروز میکرد . این نشانه – بدبختی و مصیبت بشمار میرفت که پدرش از درک ان عاجز بود.! این برنامه تغذیه فکری اجباری – هنگامیکه به اوج رسید که ویلیام به سن چهارده سالگی پا گذاشت – در ان روز  در حضور جمعی از دانشمندان سال 1912 درباره " بعد چهارم " به سخنرانی پرداخت و درست در لحظه ای که انان را سخت تحت تاثیر سخنان خود قرار داده بود.! – ناگهان بی اراده و با حالتی عصبی , زیر خنده زد و از هیچ روی قادر نبود خنده خود را کنترل کند.!!! – پس از انکه مدتی دراز در اسایشگاه " پورتس ماث " واقع در " نیو همشیر " بستری شد – دوباره به دانشگاه " هاروارد " بازگشت و با موفقیت فارغ التحصیل گردید . او به خبرنگاران گفت : که یگانه ارزویش در زندگی ان است که مانند یک موجود طبیعی ویلیام سیدیسزندگی کند . " ویلیام سیدیس " با خواسته پدرش به مقابله برخاست و کوشید خود را از بند تجربیات بیرحمانه او ازاد سازد .  او در اموزشگاه " رایس " واقع در " هوستن " به تدریس پرداخت و دریافت که از فوت و فن سازش با مردم کمترین سررشته ای ندارد – و مردم چه در داخل مدرسه و چه در خارج از ان میگریختند و از او دوری میکردند – برای همین دلش انباشته از تنفر و شورش علیه پدرش و علیه جهانی بود که در ان میزیست- مردم را کوچک و خود را برتر از دیگران میدانست – عاقبت به اتهام تحریک و برپاکردن اغتشاش – به 18 ماه زندان محکوم شد . پس از چندین ماه غیبش زد و دیگر کسی از او خبری نداشت تا انکه روزی یکی از دوستان قدیمی پدرش به او اطلاع داد که فرزند جوانش با نام مستعار دیگری – در فروشگاهی به کار اشتغال یافته و هفته ای 23 دلار دریافت میدارد.!! – او از اوج نبوغ, به زیر سقوط کرد . " ویلیام سیدیس " در برابر اصرار مداوم یک اشنای قدیمی – که از او خواسته بود در حضور مردم – درباره امکان زندگی در کره مریخ به سخنرانی بپردازد – به مدت یک ساعت همه شنوندگان را مجذوب سخنان خویش ساخت . اما ناگهان, از حرکت اتومبیل ها در خیابان به خنده افتاد و همه رشته ها را پنبه کرد.!!!! – در تابستان سال 1944 در گیرودار جنگ جهانی دوم – کمتر کسی به مرگ انسان ژولیده ای که بر اثر بیماری ذات الریه در مسافرخانه ای در " بروکلین " در گذشته بود – توجه نشان نمیداد . ارثی که از پدرش به او رسیده بود – همچنان دست نخورده باقی ماند. "ویلیام سیدیس" نابغه – حتی در دشوارترین روزهای پایان عمر خویش که دچاره مضیقه مالی شدیدی بود- حاضر نشد به میراث پدر و مادری – که مغز و اندیشه او را به نابودی کشانده بودند دست بزند . شاید بین شما افرادی باشد که بخواهد – مدارک و مستنداتی را که در زمان حیات " ویلیام سیدیس " باقی مانده رابچشم ببیند .

این هم سایت " سیدیس "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط Arash  | 

کنت دراکولا

مطلب مستند و تاریخی از  " دراکولا "

 

شاید تا امروز بارها نام  خون اشام "-  یا - "دراکولا" را شنیده باشید, اولین تصور ما از "دراکولا " یا "خون اشام" – انسانی است شبیه گرگ یا خفاش که دندان تیزی دارد –  و در نیمه های شب , طعمه خود را یافته و دندانهای تیزش را در گرده قربانی فرو کرده – و با مکیدن خون شکار بی گناه – علاوه بر سیر کردن خود –  قربانی را به خون اشامی دیگر تبدیل میکند . تا امروز صدها فیلم مختلف از خون اشام و دراکولا ساخته شده و در تمام انها شکارچی خونخواریست که با مکیدن خون به حیات وحشتناک خود ادامه میدهد . متاسفانه تا امروز در هیچ سایت و وبلاک فارسی و حتی کتاب و مجلات مختلف – برسی علمی و واقعی از این موضوع بعمل نیامده است یا حداقل من به چنین مطلبی برنخورده ام . بارها این نام را در موتورهای جستجو – گوگل – یاهو – تایپ کرده ام  اما هیچ اطلاعات مفیدی به زبان فارسی در این زمینه در دسترس دوستان نبود – همیشه از خود پرسیده ام  آیا " دراکولا " وجود خارجی داشته ؟! ایا همانطور که میگویند  زادگاه او " ترانسیلوانیا " است و اصلا چنین منطقه در روی زمین یافت میشود .؟! - شاید " دراکولا " و " ترانسیلوانیا "  هم مثل افسانه های ما سیمرغی است که در کوه قاف زندگی میکند . برای همین تصمیم گرفتم مطلبی در این زمینه تعیه کنم – اما کار بسیار سختی بود,شاید باور نکنید اما بسیاری از حوادث بازگو کردنی نیست.!! خیلی سعی کردم بگونه ای حوادث را بنویسم که هم اصل مطلب روشن شود و هم کلمات , شکل زشتی بخود نگیرند .!! برای همین از دوستانی که روحیه حساسی دارند – میخواهم این مطلب را نخوانند . خیلی با خود کلنجار رفتم که این مطلب را ننویسم, اما دوستان بسیاری هم هستند که تصورشان از " دراکولا " کاملا اشتباه است . یک حوادث تلخ تاریخی که اتفاق افتاده است – و بسیاری دوست دارند با واقعیت موضوع اشنا شوند . امیدوارم کمکی هر چند ناچیز به مشتاقان و علاقه مندان این موضوعات بنمایم .

 

" خون اشام "

 

در اکثر فرهنگها و افسانه ها – در ارتباط با موجودات خون اشام مطالبی گفته میشود که امروزه تقریبا همگانی و جهانی شده است . علاقه مندان به فولکلور و فرهنگ و اداب و رسوم ملل مختلف, افسانه ها و داستان هایی از هیولاهای انسان نمایی که خون انسان را می مکیدند – یافته بودند . افسانه هائی که در تاریخچه بابل قدیم در هندوستان و چین دیده میشود – این داستانها از وسعت و تنوع بسیار زیادی در قلمرو تمدنهای نخستین برخوردار است . مثلا در کتیبه های مصری از موجودات خون اشام – هنگام صحبت از مردگان بحث شده است . "مونتاگ سامرز " دانشمند انگلیسی بسیار سرشناس – که کارهای بسیار عجیبی از او دیده میشود – دو جلد کتاب از دیده ها و شنیده ها درباره موجودات خون اشام, از میان افسانه های اقوام مختلف جهان گرداوری کرده است . او میگوید: یونانیان باستان نیز به موجودات خون اشام عقیده داشتند – و دیگر اینکه بربرها این قسمت از تاریخ فرهنگی و اعتقادی یونانیان را گرفته اند و انرا سراسر اروپا پخش کرده اند . در اعتقادات کهن – موجودات خون اشام ارواح خبیثی بودند که شبها قبرهای خود را ترک میگفتند و در یک نوع حالت خواب توام با خلسه – به جستجوی افراد آواره و گمشده می گشتند تا حنجره انان را با دندان سوراخ نمایند و خون انان را بمکند . جسد یک خون اشام همیشه تازه و سالم بود و تنها راه از بین بردن ان – سوزاندن جسد و یا به چوب کشیدن ان بود است . در گزارشات و یادشتهای تاریخی بر جا مانده از قرون وسطی در اروپا, داستانهای زیادی از دهکده نشینانی وجود دارد که اجسادی را نبش قبر میکردند و انها را به حالت سرپائین به دار می اویختند تا موفق به نگه داشتن انها در قبرهایشان شوند . در انگلستان هم تا سال 1823 – قانون سوراخ کردن قلب افرادی که دست به خودکشی میزدند – کماکان برقرار بود . اعتقاد مردم بر این بود که اشخاصی که دست به خودکشی می زدند, برای مبدل شدن به خون اشامی هراسناک – استعداد و تمایل بیشتری را دارا میباشند . به غیر از این دسته از مردم, مجرمین قانون و حرامزاده ها و افرادی که از کلیسا طرد شده بودند, در دسته خون اشام ها محسوب می شدند . من اگر بخواهم تمام افسانه یا حکایتهای واقعی را درباره خون اشامی برای شما بگویم این مطلب بسیار زیاد خواهد شد, شاید بگوئید حکایت واقعی .؟!!  متاسفانه افرادی بودند که از این کلام تورات که با تاکید امده : خون حیات است ( فصل 12 ایه 23 ) سواستفاده کرده و دست به کارهای وحشتناکی میزدند انها با استحمام خون و نوشیدن ان به تصور ابلهانه دنبال حیات ابدی بودند – البته در اینجا باید نکته ای را برای شما بازگو کنم – که افرادی هم هستند که موجوداتی را میبینند و از ان میهراسند که برای من و شما قابل رویت نیست – که اصولا به انها جن زده میگویند . اما چه ارتباطی بین " خون اشام " و " دراکولا " وجود دارد.؟ ایا " خون اشام " همان " دراکولا " است.؟!!

 

" دراکولا "

 

پرنس " ولاد " چهارم  یا پرنس " ته پس* "-  از سال 1455 تا سال 1462 در منطقه ای بنام " ترانسیلوانیا ** " که درقلمرو کشور رومانی فعلی میباشد – حکومت میکرد. " ولاد " از کشتن و حذف کردن دشمنان خود – و ولاد چهارم- ملقب به " ته پس " و " دراکولا "همچنین از انتقادگران و درباریان تملق گویی که به حد کافی زبان به تعریف و تمجید از او باز نمیکردند- و بالاخره تمام ان اشخاصی که به طرز دلپسندی مورد توجه او قرار نمیگرفتند, لذتی وافری میبرد . گاهی از اوقات به چوب کشیدن افرادی را به عنوان تفریحات هنگام شام – در اطراف میز غذاخوریش – برنامه ریزی میکرد . روزی به یکی از مهمانانش گفت : ایا از این منظره بوی ناراحت کننده و زننده ای بمشام میرسد.؟! مهمان بخت برگشته  با دیدن ان منظره - حالت تهوع بهش دست داد و نتوانست جلوی خود را بگیرد . " ولاد " گفت : من نمیتوانم اجازه ندهم که بینی حساس شما این بو را استشمام نماید – ولی میتوانم شما را در طبقه بالای ان منظره قرار دهم تا ان بوی زننده به مشام شما نرسد و انگاه با علامت سر به یک سرباز دستور داد : این اقا را از اینجا ببرید – او را در چوبه داری که بلندتر از بقیه است قرار دهید .!!  مهمان بینوا و بدشانس پرنس " ولاد " را از جایش بلند کردند و پاهایش را از هم جدا نمودند و در وضعیت بازی قرار دادند . سپس یک چوب نوک تیز را به درون بدن او فرو کردند – تا مردک بینوا با تمام وزنش بر روی ان قرار گیرد – درست مثل اینکه به روی ان چوب بلند نشسته باشد – سپس ان چوب را بلند کرده و در جایش مستقر نمودند – به گونه ای که ان مهمان بدبخت قادر بود از ان بالا به دیگر قربانیانی که مثل او بودند – نگاهی بیندازد – قربانیانی که مثل خودش بر چوب هائی که در بدنشان فرو رفته بود, به حالت ایستاده باقی مانده بودند – شاید در ان زمان – دیگر بوی انها بمشام این مهمان بیچاره نمیرسید . " ولاد " را با نام دیگری نیز میشناختند : " دراکولا " .!!  بله همینطور است – براستی یک  دراکولای حقیقی و تاریخی وجود داشته است.! دراکولائی که خون اشام خیالی که بر پرده سینما نمایان میشود, شخصیتی بسیار بی ازار و اهلی میسازد – دراکولایی که هیچ شباهتی به این خون اشام واقعی نداشته است  این دراکولا , پرنس " ولاد" چهارم از سرزمین " والاسی " نام داشته است . کلمه کهنسال رومی " دراکو " یعنی اژدها و " دراکولا " به معنی پسر اژدها میباشد . کلمات لاتین برای اهالی رومانی در دوران قرون وسطی ناشناخته نبوده است و حتی امروزه نیز از بعضی از کلماتی که ریشه لاتین دارند – برای محاوره استفاده می کنند . با اینکه رومانیایی  ها به زبان اسلواکی صحبت و تکلم می کنند – ولی تعدادی کلمات بیگانه در زبانشان وجود دارد . رومانیایی ها ادعا می کنند که از  نوادگان رومی های فاتح میباشند که به مدت دو قرن در انجا حاکم بودند – و ان ایالت را " داسیا " مینامیدند – بنابر این اظهار – انان اصرار دارند که کشورشان را رومانی بخوانند نه رومانیا که در نقشه ها و دایره المعارف ها به این گونه نوشته میشود . حال برگردیم بر سر " ولاد " چهارم – به چه دلیل "ولاد" چهارم یا همان " ته پس " را  " دراکولا " میخوانند.؟ برای انکه پدرش "ولاد" سوم به "نظام اژدها" ملحق شده بود . این نظام – مجمع اتحادیه تعدادی شاه و شاهزاده از منطقه اروپای مرکزی بود , که از قدرت در حال صعود امپراطوری عثمانی به شدت متنفر بودند . " ولاد " سوم علامت اژدها را بر روی سکه ها و درفش و بیرق های – وتمام وسائلی که سمبل مبارزه و نبرد خود بود, منعکس ساخت – واز

این روی خود را "دراکول " مینامید که همان اژدها معنی میدهد – او از این لقب بسیار خرسند و رازی بود . پسر او نیز به همان اندازه از لقب کنت " دراکولا " احساس سربلندی و افتخار میکرد . در سال 1444 دراکول یا همان " ولاد " سوم توسط سلطان مراد عثمانی اسیر گشت, اما با دادن پسر نوجوانش به عنوان گروگان ازاد شد . "دراکولا " یاهمان " ته پس " در نوجوانی سالهای زیادی در اسارت بسر برد و بیشتر عمرش را زندانی بود –  عاقبت " دراکولا " در سال 1454 به عنوان قسمتی از یک عهدنامه صلح – آزاد و از بند رها شد . او پس از ازادی چنان انتقامی از دشمنانش گرقت- که در بیرحمی و شقاوت تا هنگام به قدرت رسیدن هیتلر و استالین بی سابقه بود . هر بار که ترکها به ملک او نزدیک میشدند, او با لشکر سواره نظام خود انها را محاصره مینمود و بعد سر فرصت انها را به چوبهای بلند میخکوب میکرد . او جنگهای خشونت امیز بسیاری را ترتیب داد تا بتواند ترک های بیشتری را اسیر کند . در یکی از نبردها ترک ها قاصدی را برای مذاکره نزد " دراکولا " فرستادند– این فرستاده با پیمانی به نزد او امده بود که امنیت جانی او را تضمین میکرد ( در طول تاریخ قاصدها و پیک ها از امنیت جانی کافی برخوردار بودند ) – اما این قانون تاثیری بحال این مرد بینوا نکرد – " دراکولا " بلافاصله وسایل شکنجه او را فراهم نمود و دست بکار شد .!!  او با دقتی فراوان عمل میکرد, بطوری که زندانی اش همیشه هوش و حواس خود را حفظ میکرد – شایع است که این فرستاده بیچاره چندین روز طول کشید تا بمیرد .!! کشتارهای وحشتناک و همگانی که "دراکولا" انجام میداد – باعث شد تا مردم لقب " ته پس " را به او بدهند . به گفته اسقف " ارلو " که احتمالا یکی از فاضلترین و قابل اطمینان ترین تاریخ نویسان ان زمان محسوب میشود – " ولاد " چهارم دستور کشتن صدها هزار نفر انسان را- که در حدود بیست هزار نفر انها در " براسوف " بودند – را در کمال خونسردی و بیرحمی صادر کرد – البته این قتل عام در یکروز صورت گرفت . اکثر این مردم یا ترک بودند و یا بیگانگانی که در سالهای دور به انجا مهاجرت کرده بودند . شاید شما عزیزان با خواندن این مطلب بگوئید – در طول تاریخ انسانهای خونخوار وحشی چون اسکندر مقدونی – تیمور لنگ و افراد بسیار دیگر, هم بودند که دست به کشتار وحشتناک انسانها میزدند . من هم با شما موافقم – اما تفاوت کشتار انها با این موجود دیوانه در این است که انها برای تسخیر شهر یا کشوری دست به این جنایت میزدند و " دراکولا "برای تفریح و لذت-  مثلا تیمور لنگ در خاطراتی که بقلم خودش نوشته شده است, بارها اشاره میکند که شهرهای از ان بنای شوم قسمت کوچکی برای نسل امروز باقی ماندهکه در برابرش مقاومت میکردند از جمله نیشابور و سبزوار و شیراز و اصفهان را بعد از ان که تسخیر کرد – فرمان داد که زن و مرد را بکشند – حتا در سبزوار از سرهای قربانیان خود  مناره ای ساخت که از نود هزار سر تشکیل شده بود . اما ان کشتارها فقط برای تفریح نبود – من در این مطلب بسیار سعی کرده ام تا از عنوان کردن مسائلی که شرم اور است خوداری کنم . مثلا در یک مهمانی "دراکولا" دستوری صادر میکند که تصورش هم انسان را مغموم و شگفتزده خواهد کرد . در یک میهمانی که فرمانداران و لشکریان بهمراه بستگانشان در ان شرکت داشتند, به فرمانداری میگوید : بهمراه تمام اعضای خانواده نزد او بروند و کنارش بنشینند – انگاه به فرماندار میگوید : اگر میخواهی خود و فرزندانت زنده بمانید, باید در حضور تمام مهمانان و فرزندانت - سینه زنت را از بیخ ببری و انرا بخوری – این نمونه کوچکی از جنایات " دراکولای " واقعی تاریخ است .!! تفریح و سرگرمی مورد علاقه اش – فرو کردن چوبهای تیز و بلند به ماتحت انسانها بود –او این طرز شکنجه را با شکلها و مدل های متنوعی انجام میداد – که بنا به سن و رتبه و جنسیت و یا شرایط مخصوص فرق میکرد, او عادت داشت که قربانی های خود را که پیوسته در حال فریاد و ضجه کشیدن بودند- با دقت و وسواس عجیبی در اشگال هندسی متنوعی صف ارائی نماید .!! و اغلب انها را در اطراف شهر – بصورت دایره ای بسته بر زمین میخکوب میکرد – بطوریکه اهالی شهر در کوچه و بازار به هر سو که نگاه میکردند, با مناظر این قربانیان روبرو می شدند .! با اینحال روزهایی وجود داشت که " دراکولا " از شکنجه دادن مردم نیز خسته میشد و به همین دلیل به دنبال تفریحات دیگری می گشت . روزی دستور داد که فقرا و گدایان " والاسی " را به کاخ بیاورند و انها را سیر کنند -  قبل از همه به ملازمان امر کرد  انها را به حمام برده و لباسهای فاخر بر تن انها کنند -  بر سر میز شام به هر کدام کیسه ای زر داد – و هنگامی که مسکینان و فقرا از دست و دلبازی "دراکولا" خرسند شده بودند- چهره واقعی او اشکار شد , در باغ تعدای دیگ بزرگ اماده طبخ بود – هر کدام از گدایان را درون دیگی کرد و روی اتش گذاشت .!! "دراکولا " به حادثه نویسی دستور داده بود که تمام حوادث و وقایع هایی را که از شکنجه کردن – انسانها و دشمنانش اتفاق می افتد , ضبط و ثبت کند – او جنایات وحشیانه خود را هنری میدانست که دیگران از فهم ان عاجزند .!! چند مجسمه ساز و نقاش را مجبور کرده بود, که از خلق هنرش – تابلو و مجسمه بیافرینند .!! امروزه از ان اثار هولناک - تنها مجسمه های ویران شده ای باقی مانده که یادگاری از جنایت این موجود پلید و بیمار است . یکبار تعدادی از سیاستمداران عثمانی به نزد او امدند – انها بنا به سنت و رسم خود لباسهایی محلی و کلاه های بلندی بسر داشتند – و با این حالت در مقابله " دراکولا " ادای احترام کردند – " دراکولا " برای انکه به انها نشان دهد که ترجیح میدهد ملاقات کنندگانش بی کلاه به نزد او حاضر شوند, دستور داد کلاه های این ترک ها را بر سرهایشان میخکوب کنند.!! –  او از چاپلوسان و کسانی که از او تعریف و تمجید میکردند – خوششان می امد . روزی " دراکولا " دو راهب را که از صومعه دور دستی امده بودند – به نزد خود پذیرفت, وبا غرور سربلندی زیادی انها را بیرون کاخ برد- و صفوفی از انسانهای به چوب کشیده را که در محوطه حیاط بودند به انها نشان داد . یکی از راهبان با حالتی تائید کننده سرش را تکان داد و گفت : شما از جانب خداوند انتخاب شده اید که شروران و بدکاران را مجازات نمائید – اما رفیق و همراه ان راهب را که با جسارت و شجاعت تمام – ناراحتی و نارضایتی خود را بیان کرده بود, به چوب کشید . " دراکولا " از سئوال کردن مهمانانش لذتی وافر میبرد – و چنانچه به این نتیجه میرسید که پاسخ خوب و مناسبی به سئوالش داده شده – از کشتن انها چشم پوشی میکرد . در یک جشن که  مهمان " دراکولا " یک اشراف زاده لهستانی بنام " بندیکت دو بوتیور " بود –  پس از صرف شام, تعدادی مستخدم ناگهان یک نیزه طلائی را به داخل اطاق پذیرائی اوردند و انرا مستقیم در برابر " دو بو تیور " که با احتیاط مشغول تماشا کردن مجسمه های ساخته شده از عصر دراکولا در موزه ملی رومانیاین برنامه بود بر زمین فرو کردند . " دراکولا " لبخند زنان گفت : بمن بگوئید برای چه دستور دادم این نیزه را اینجا بیاورند .؟!- شاهزاده لهستانی پاسخ داد : عالی جناب! حدس میزنم که یک اشراف زاده توجه شما را بخود جلب کرده است . " دراکولا " با لبخند گفت : خوب گفتید – شما نماینده کشور بزرگی هستید و من این نیزه را به احترام شما – مخصوصا در این تالار جای دادم . مرد لهستانی از شهرت شوم "دراکولا " در ارتباط با این شوخی های مهلک اگاهی داشت, وبه این نتیجه رسید که منظور از  " این احترام " همان فرو کردن چوب در بدنش بود . او به سرعت شروع به صحبت نمود و گفت : عالی جناب! چنانچه من برای انجام کاری مسئول بوده ام که مجازاتش مرگ است, از شما تقاضا نخواهم کرد که مرا عفو کنید و از کشتن من صرف نظر نمائید – زیرا شما خود بهترین قاضی میباشید – بنابر این شما مسئول مرگ من نخواهید بود – بلکه تنها خودم مسئول خواهم بود . " دراکولا " شروع به خندیدن کرد وگفت : چنانچه اینگونه بمن پاسخ نداده بودید – بطور حتم یقین شما را به این نیزه میخکوب میکردم . جنایت و کشتاری که " ولاد " چهارم  معروف به " ته پس " در مرکز " والاسی " انجام داد برای همیشه در تاریخ ثبت شده است . " ترانسیلوانیا " سرزمینی است, که " دراکولای " واقعی انرا جولانگاه خود کرده بود . این منطقه بیش از 1000 سال جزء سرزمین مجارستان قلمداد می شد, اما رومانی پس از جنگ جهانی اول انرا به تصرف خود دراورد . البته در عصر حاضر جز چند مجسمه ویران و قله ای مخروبه – چیز زیادی از "ترانسیلوانیا" و "دراکولا " باقی نمانده است . نکته دیگر که باید توضیح دهم – در هیچ روایت و اسنادی به خون اشامی و نوشیدن خون توسط " ته پس " اشاره نشده است . اولین بار نویسنده ای بنام " برام استوکر  " شخصیت افسانه ای " دراکولا " را خلق کرد, خون اشامی که زادگاهش " ترانسیلوانیا " است – بعدها از این داستان – فیلم ها و تاترهای مختلفی ساخته شد . اما همانگونه که در بالا اشاره کردم - خون اشام برام استوکر در برابر " دراکولای " واقعی – براستی موجود بی ازار و کوچکی است . در اینده نزدیک مطلبی درباره "خون اشام" و خون اشامی در عصر جدید- در وبلاک قرار خواهم داد – امیدوارم این مطلب توانسته باشد مستنداتی را درباره "دراکولا" واقعی تاریخ - به شما عرضه کند .

 

* " ته پس " به معنای کسی که انسان ها را به چوب می کشاند.

** " ترانسیلوانیا " – به معنای سرزمینی که در فراسوی جنگل است.

yahoo id: arash_radi_666

E_mail:arash_radi_666@yahoo.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط Arash  |